تبليغاتX
آسمانش را ....

آسمانش را ....

حالا که آمده ای کنارم بنشین و بخند , دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست

صیاد

 

سلامی به گرمی مرداد و درودی به پاکی باران برایتان ....

کمی بیش بود که نبودم ولی گه گاه می آمدم و از گلایه هاتان کمی نصیب میبردم-(( که چرا نیستی و ما را فراموش کردی و اصلا بگو خوبی و ... ))- چندین ادبیات دیگر که گاهی همین گلایه ها امیدی میشود که کسی یا کسانی چشم در راهت خیره کرده اند،که باید برگشت تا مبادا کسی سفید شود چشمش .

خبری  هم  هست  به  حضورتان :  تا  کمی  دیگر   (( آسمانش را ))   از  وبلاگ  به  سایت  تغییر  هویت خواهد  داد   (( www.asemanashra.com )) .

لختی از وقتتان را گرفتم تا بسیار از این غیبت شرمساری کنم .....

اگر بخشیده اید ، بی امان نقد کنید تا دمی راحت از مهرتان برآورم و ....

پایا باشید .

 

 

غزل غزل شدنم را بهانه می گيري

سکوت چشم مرا از ترانه می گيري

دو چشم خیس تو صیاد مي شود و شبی

مرا به دام خودت عاشقانه مي گيري

منم به قامت باران و آه و عشق ... و تو

از اين کلام ...دمی عارفانه مي گيري

اگر كه اين دل رنجور در مقام تو نيست

 چرا تو قلب اسیری  نشانه می گيري

بهشت را به تو بخشيده ام به اين اميد

که تو مي آيي و غم را شبانه مي گيري

تمام طول زمستان به خواب مي ديدم

كه روي شانه من آشيانه مي گيري

ترا به قهر از اين شعر هر چه مي رانم

ميان هر غزلم باز خانه مي گيري

***

به زلف مي کِــــــشي و با نگاه مي راني

بگو که جان مرا پس چرا نمي گيري

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

. . . .

 

 . . . .

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/27ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

رفیق

 

سلامی به گرمی خنده های گرمتان 

کوتاه زمانیست که با شمایم ولی انگار سالهاست شاگردیتان را میکنم

پوزشم را در دیر به روز کردنم پذیرا باشید چون چندی کوتاه است که به درد کمری سخت گرفتارم و نشستن برایم راحت نیست .  (( راستی دعا یادتون نره ))

حالا در خدمتتانم با سپیدی کوتاه و مشتاق نفس گرمتان ٬ می دانم که به شوق شما عزیزان جان نشستن که هیچ به سر دویدن هم برایم راحت میشود .

پایا باشید .....

 

 رفیق ....

از کدامین طلوع آمدی

 که اینچنین در طلیعت سبز                   

بایسته   و  آزانگیز

در فلق نشستی و نرستی 

امید آیا

به خواب سنگین فرو گشته است

که باد نیاورد

پیغام دوست را 

وقتی که صد پاره شد

اندوه رنجواری ِ   قبله گاه یار .....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/20ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

معراج

 

سلام بر دوستانی که در اولین قدمم ٬ تنهایم نگذاشتند . ارادت خالصانه ی من را پذیرا باشید .

با غزلی از همان آرشیو قدیم به روزم . بی پروا نقدم کنید تا شاید روزی با شما بزرگان هم پا شوم .

پایا باشید .

 

 

امروز هم  دیروز شد ٬ آیینه فردایی نداشت

موجی که یارش برکه شد در سینه دریایی نداشت

پروانه گرد شمع خود میگشت و میگردد هنوز

گویا دگر از سوختن دیوانه پروایی نداشت

باران دوباره سرزده مهمان خاک تشنه لب

با ابرها بیگانه  شد ٬ در آسمان جایی نداشت

شاعر که چشمان تو را با شعر نقاشی کشید

می خواست همراهت شود ٬ اما دگر نایی نداشت

گیسو پریشان کردی و رقص چمن آغاز شد

در طول تاریخش زمین اینگونه سودایی نداشت

تعبیر خوابی که در آن تو دست در دست منی

یعنی که خلق آدمی بی عشق معنایی نداشت

معراج تا عرش خدا شاید دلیل زندگی ست

دیروز هم تکرار شد آیینه فردایی نداشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

تب

 
این غزل تقدیم و برای دوستی قدیمی و با ارزش که همیشه دوستی اش برایم پر از خاطرات تحمل روزهای تاریک و سرد همدان است و امید دارم در هر کجای دنیا پایا و زیبا بماند
به پویا(( مهدیه )) عزیز که امروز ارشیتکتی قابل شده است .
 
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
 
 
از شوق تو بر زلف غزل شانه کشیدم
 
مصلوب نگاهت شدم از دار چکیدم
 
گفتم که حرام است بجز اسم تو سوگند
 
گفتی که من این قصه به تکرار شنیدم
 
دردانه ی خورشید مرا طاقت شب نیست
 
بعد از تو دل از آیینه و آب بریدم
 
معشوقه ی مهتاب نشو شب شکنی کن
 
من با تو به کشف همه آفاق رسیدم
 
عمریست که در سینه ترا چشم به راهم
 
باز آمدنت را ز لب باد شنیدم
 
يك عمر همه رفت و تو با زخم زبانت
 
زخمم زدي و با دل و جان باز خريدم
 
بي بال كبوتر شده ام ٬ در پي پرواز
 
هم بال تو ٬ در حجم قفس باز پريدم
 
تا سقف قفس ٬ سقف قفس نقطه شومي است
 
من تلخ تر از اين همه چيزي نچشيدم
 
عصيان من و عشق تو در هم  كه  گره خورد
 
بيداد  شدم  باد  شدم  باز  وزيدم
 
***
اكنون پي باراني چشمان تو هستم
 
در اين شب تب دار پي صبح سپيدم
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/15ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط امیر  |